Wednesday, November 10, 2010

سردم است (poem)

سردم است
و من از گرمای هوا می لرزم.
من که بی درمانم،
یاغی کشورکفر، دشمن ایمانم؛
زین سرای بی سرا
پر از هیزم و آتش غریب،
من که در بعد خشونت دم صبح عنقریب
ساده و بیدارم،
من به آن "ترکه ی بیداد و ستم" عصیان ام.
من پریشانم.
من به آن سوزش سوز سحری بی دردم،
در شب تار و سکوت هر کویری مَردم.
من به صفر مطلق حاصل علم بشری بی فرقم
ومن از فانی شدن دار سکوت بی صدای این ندا نمی میرم
و نمیلرزم.
من ز سرما پس آن سینه ی داغش سردم.
من به بی روحی آن خنده ی مرگش به خودم می لرزم.
من از آن پرده پاره پس آن شیشه ی رفلکس پلید
و به رنج پشت دیوار آکوستیک، بعد آن بی ثمری پر دردم.
من نمی خندم
و نمیگریم
و من از تلخی نکوی پس فریاد سکوت، نمی رنجم.
فقط چوب به دار فانی اش می بندم؛
بلکه این دار، سرا، خانه
تا کند لطف کمی، مستوجب این چندم.
من نمی دانم؛
که کنم باز دلی یا که دری بر بندم،
دلی مهر و عطوفت، دری از زشت و کراهت.
من چنین حق دارم؟
چه کنم باز که من با در باز، نمی دانم
چه کند باز اگر او را به قفس دربندند؟
چه شود حق چو که قانون، بشر از یاد برند؟
سردم است و من از این روح که مرده، سردم

No comments:

Post a Comment