سایه فکنده بر من
تاریکی نور خورشید
فنا نا پذیر است شب
خیره خیره می نگرد بر من
سیاهی دیرینه ی زمین
در حالی که می بلعد حقیقتم را
مانده بر من، سنگینی سکوت
میراندم از خود صدا
و من در صوت مرگ می خوانم
شاعر تیره
بغض کرده، ستم دیده
می نشاند بر زمین غباری را
که در تلخی
خنده ای زهرآلود به من میکند
روزی از پس دی
و گمشدن آسمان
در شب
بین ستاره هایی که با ریشخند به من می نگرند
No comments:
Post a Comment