حیات،
ای که با شوق کودکانه ی تلخت مرا
در هستی وجود می خوانی
با شنیدن صدای یخ زده ات روح من
یاد گاهواره های سکوت را می کند
دل،
ای تو که با همه ی گرمی ات
روزگارم به فسردگی زمین سپارده ای
با احساس کردن وجودت است که
(با آنکه دیگر نمی تپی) زندگی را باز می بینم
روشنی،
ای نورِ زیبایی که در سرسرای اَبَدییش
به فرجام ساده لوحی انسان می خندی
چرا که دیگر اشکی در جهان نگذاشته ام
تو را بازمی خوانم در روزی که
اشک هایم را باز می یابم
مرگ،
ای سرانجام روزهای زیبایی
ای آغوش گرم درد
ای عشق مفقود تمام عاشقان گمگشته در راه
ای آخرین نهایت ای بی نهایت ترین ابد
ای معبود عالم ای تنها دشمن انسان و ای تنها نجات وی
در تو آرامشی یافتم که تنها او که ناآرام شد یافت
آرامی بود دست نیافتنی
زیبایی بود نادیدنی
مرگی هستی تو، نامردنی ای مرگ
صوت،
ای آخرین نداهای ندای نجواهای فریاد گونه ی سکوت
ای آخرین اُمّید او که به سخن امّید نداشت
برسان سخنم را به او
چرا که حرف انسان ارزش نخواهد داشت
مگر آنکه در ذهنی، فکری را برانگیزد
و این اصوات بی مفهوم، هیچ اند پس از مرگشان در باد
مگر آن که با مرگ خود، ایده ای را زنده کنند
چرا و سخن نیز چون روح، پایان دارد
چرا که این بیهوده سر و صداها
قرار است این نامه را خاتمه دهند
و اگرنتوانند به او رسند
پس چیست این واپسین درد
و ای او،
ای که وجود داری چون نیستی
و اگر بودی او نبودی و هو بودی
نیستی چون آن نیستی که تو را میخوانند
ای اوج فراز دست نیافتنی
که بر زمین گام برمی داری
که تو را نشناخته می خوانند وندانسته می دانند
ای بغض وجود سکوت
ای رهای زندانی در فکر و قلب و روح و احساس و هنر
ای که این کلمات برای تو می ریزند بر کاغذ، از رگ هایم
تویی ختم کلامم
تویی ایمانم
و تو را من خدا میشناسم
افسوس که من میشناسمت
و بدین علت است معلول ایمانم
و بدین سان می دهم خاتمه کلامم:
ای او، ای تویی که نه خدا
بلکه تنها انسانی بر زمینی
و تنها امید انسانی دیگری به فنا ناپذیری
ای تویی که خود فانی استی
تو توانی اش را از خدایی بیاندازی
و توانی خاکی را از خدا نیز بالا تر بری
ای تویی که می خوانندت به نامی بس گنگ
ای "عشق"
ای او
من تو را می خوانم
This is The "THE". strange name but if you see the content, maybe you'll think it fits. I put poems(my own) stories, update news and other posts. thank you for visiting and I hop you'll have a good time viewing the. I bid thee welcome to the THE.... and oh just one more thing; I post also somethings for the uni here so when you see them, don't mind them
Friday, February 11, 2011
Saturday, November 20, 2010
The Forbidden city
The city of love
lying in ruins
forbidden, locked and stoned
covered by the weeds of Rage
growing from hatreds seed
hidden from friendly eyes
through the sands of.........
TIME
yes; here it lies
dwelling under the shades of demons
the forbidden city lies below
lying in ruins
forbidden, locked and stoned
covered by the weeds of Rage
growing from hatreds seed
hidden from friendly eyes
through the sands of.........
TIME
yes; here it lies
dwelling under the shades of demons
the forbidden city lies below
Wednesday, November 10, 2010
سردم است (poem)
سردم است
و من از گرمای هوا می لرزم.
من که بی درمانم،
یاغی کشورکفر، دشمن ایمانم؛
زین سرای بی سرا
پر از هیزم و آتش غریب،
من که در بعد خشونت دم صبح عنقریب
ساده و بیدارم،
من به آن "ترکه ی بیداد و ستم" عصیان ام.
من پریشانم.
من به آن سوزش سوز سحری بی دردم،
در شب تار و سکوت هر کویری مَردم.
من به صفر مطلق حاصل علم بشری بی فرقم
ومن از فانی شدن دار سکوت بی صدای این ندا نمی میرم
و نمیلرزم.
من ز سرما پس آن سینه ی داغش سردم.
من به بی روحی آن خنده ی مرگش به خودم می لرزم.
من از آن پرده پاره پس آن شیشه ی رفلکس پلید
و به رنج پشت دیوار آکوستیک، بعد آن بی ثمری پر دردم.
من نمی خندم
و نمیگریم
و من از تلخی نکوی پس فریاد سکوت، نمی رنجم.
فقط چوب به دار فانی اش می بندم؛
بلکه این دار، سرا، خانه
تا کند لطف کمی، مستوجب این چندم.
من نمی دانم؛
که کنم باز دلی یا که دری بر بندم،
دلی مهر و عطوفت، دری از زشت و کراهت.
من چنین حق دارم؟
چه کنم باز که من با در باز، نمی دانم
چه کند باز اگر او را به قفس دربندند؟
چه شود حق چو که قانون، بشر از یاد برند؟
سردم است و من از این روح که مرده، سردم
Wednesday, November 3, 2010
the final hour (poem)
the last scene of depart, as ravens leave the land
I look into my heart, as I hold it in the hand
I'm fearing this part, althogh that's what I've planed
darkness grows in the light, leaving shadows with no sense
I devote me to my might, as my muscles get tense
gripping my blade, I ride into the night
shadows will fade, through the slashes in the fight
these swords that we made, will take us to the hight
here in arrives, the final hour
if the soul survives, the battles devour
for the spirit then dies, within the final hour
[ps: I don't think it's really my best work till now but how bout some comments?]
I look into my heart, as I hold it in the hand
I'm fearing this part, althogh that's what I've planed
darkness grows in the light, leaving shadows with no sense
I devote me to my might, as my muscles get tense
gripping my blade, I ride into the night
shadows will fade, through the slashes in the fight
these swords that we made, will take us to the hight
here in arrives, the final hour
if the soul survives, the battles devour
for the spirit then dies, within the final hour
[ps: I don't think it's really my best work till now but how bout some comments?]
A long time goes by (poem)
Subscribe to:
Posts (Atom)